X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

روزنوشت – 7  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 4 تیر 1393 در ساعت 10:21

چرا انقدر این روزا بدن ؟؟؟؟ چرا نمیگذرن ؟؟؟

انقدر فشار رومه که نمیدونم چطور سرپام ؟؟؟


فشار کار ...

زندگی ...

تنهایی ...


دکتر بعد از اون شبی که باهم بحث کردیم نه زنگ زده نه اس داده ...

از این ور علی یه سره زنگ زده و اس داده ...


هر دو رو اعصابمن ...


دلم میخاد برم یه جایی که هیچ بنی بشری وجود نداشته باشه ...


ای خدااااااااا .... چه جوری بگم من از آدمات خسته م ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظرات (7)
سلام خانم دکتر...خوبید انشالله؟
چند روزیه نیستید..انشالله با خبرهای خوب بیاد...و حالتون خوب شده باشه...
دوست خوبم:
ممنون عزیزم ، بهترم
چرا چند روز مسافرت نمیری؟
دوست خوبم:
ای بابا ، کو وقت ؟؟؟؟
سلام عزیزم. ببخشید نشده بود این مطالب آخریت رو بخونم. الان همه رو خوندم.
خیلی سختی کشیده ای. همه اش هی از صفر شروع کرده ای و بازم دوباره از صفر و دوباره........ خدا قوت. واقعا نستوه و خستگی ناپذیری. ایشالا بهترین ها نصیبت بشه. نمیخوام تو انتخابت دخالت کنم. ولی میگم یه وقت گول نخوری و برگردی پیش علی. ممکنه الان از زمین تا آسمون پشیمون باشه ولی فکر نکنم دیگه بشه ریشه اش رو عوض کرد. باز خود دانی!!!!!!
دوست خوبم:
میدونی آشتی جون ، واقعا بشدت اعتقاد دارم آدما ممکنه در زمان عوض بشن اما ذات همون ذاته و عوض نمیشه ، نگران نباش عزیزم حواسم هست
بوووووس
سلام این چند روز که من به خاطر مصاحبه دکترام تو مسافرت بودم چه اتفاقهای برای شما اوفتاده...انشالله خیره...بازم خدا رو شکر دست دکتر زود رو شد...اگه نظر من رو می خواهی...کمی تا قسمتی خیلی زیاد از هر مردی فعلا دوری کن...مخصوصا اقای دکتر که از زن مطلقه اش دفاع میکنه... خواهش می کنم با زنش حتما حرف بزن..حتی اگه خیلی عصبانی باشه و نشه خوب باهاش حرف زد..بعدشم همین دخترش بعدا میشه بلای جونت..ببخشید خیلی رک حرف می زنم... نمی خواهم ادم با ارزشی مثل شما دوباره درگیر زندگی بشه که توانشو بگیره و نزاره پیشرفت کنه...من هر روز به وبلاگ شما سر می زنم...منتظر خبرهای خوش از شما درباره زندگتونم...موفق باشید
دوست خوبم:
فعلا بیشتر از هر چیزی به آرامش نیاز دارم ...
هعی دزیره جان درکت میکنم منم گاهی دلم میخواد فرار که هیچی با سرعت هرچه تمامتر بدوم و دور شم
دوست خوبم:
جواب علی رو اصن نده به نظرم ..
ادم احتیاج داره به ارامش
دوست خوبم:
واقعا نیاز به آرامش دارم...
عزیزم میشه بپرسم سر چه مساله ای با دکتر بحثت شد؟که اوضاع اینطور شد؟
دوست خوبم:
سر طرفداری از مادر بچه ش (همسر قبلش) ، که سر یه موضوعی حق رو به اون داد در صورتیکه از دید من اصلا محق نبود...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد