روزنوشت-11  چاپ

تاریخ : شنبه 14 تیر 1393 در ساعت 12:31

بازم یه چند روزی رو گرفتار بیمارستان بودم و حسابی کلافه و داغون میرسیدم خونه...

 

اما یه کار مهم کردم ، زنگ زدم به خانوم قبلی دکتر ، سعی کردم خیلی آروم و منطقی باهاش حرف بزنم اما همینطور که پیش بینی میکردم ، خیلی غیر منطقی برخورد کرد و هر چیزی که دکتر درموردش گفته بود بهم ثابت شد ، خیلی بد اخلاق و پرخاشگر و بی ادبانه برخورد کرد .... ، دروغ هم زیاد گفت ، دروغایی که خودم به چشم خودم واقعیتش رو دیده بودم ... متوجه شدم که واقعا خودش مشکل داره  و حرفایی که در موردش میزنن صحت داره ...

 

5 شنبه دکتر گفت برای افطار میاد و من بعد از اینکه از بیمارستان برگشتم یه دوش گرفتم و شروع کردم به آماده کردن افطاری، دلم براش خیلی تنگ شده بود  ، واقعا خودمم نمیدونم اما احساس وابستگی میکنم ....

دکتر گفت بعد تلفن من ، خانوم قبلی بهش زنگ زده که چرا شماره منو دادی و کلی باهاش بحث و جدل ...

 

 شب خوبی بود کلی با هم حرف زدیم و برنامه ریزی کردیم ،‌امیدوارم خدا در ادامه این راه کمکمون کنه و خودش ازمون حمایت کنه ...

 

خدا رو شکر جمعه رو حسابی استراحت کردم و حسابی خوابیدم ، عصر هم با دکتر رفتیم یه کم واسه افطاری خرید کردیم ، جالب بود ، با هم رفتیم نون خریدیم ، آش گرفتیم و قرار شد با هم شام درست کنیم آخه بهم گفت هوس برنج کرده با ته دیگ سیب زمینی (به خاطر رژیم هر دومون خیلی وقته برنج نمیخوریم ) ، بعد افطاری برنج رو دم کردم  و کمکم کرد تا کباب تابه ای آماده کردیم ، بهش گفتم از این ببعد همه غذاهایی که کار  رنده کردن داره رو شما باید زحمت رنده کردنشو بکشی چون من واقعا این کار برام خیلی سخته ،(البته غذا ساز هست اما کی حالشو داره اونهمه دستگاه رو وصل کنه بخاطر یه پیاز ...) اونم گفت با کماااال میل ...

 

دیگه وسطای مسابقه والیبال بود که گفت گرسنه ش شده و شام هوسی ایشون رو آوردم خوردیم ،‌اما واقعا دیگه انقدر احساس سیری میکردم که کلا بیخیال سحری شدم ، عوضش الان دارم از گرسنگی بال بال میزنم ...... پس کی افطار میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظرات (3)
سلام طاعات وعبادات شمامقبول
خوشبخت باشید
دوست خوبم:
ممنونم
سلام مطمئنم که خدا با شماست و این دفعه حتما حتما خوشبخت میشید...براتون از صمیم قلب خوشحالم..نماز و روزهاتون قبول...
دوست خوبم:
فاطمه عزیزم ممنونم ، امیدوارم باران خیر و برکت و خوشبختی برای همه ی بندگان خوش قلب خداوند در این ماه جاری شود.
نشستم به انتظار غروب تا یک دل سیر گریه کنم ، شاید کمی آرام شوم ، غروب آمد و بغض سد راه اشکهایم ، شب شد و هنوز نشکسته شیشه غمهایم، .......................................... مینویسم از غم و دردم شاید آروم بشه درد درونم ، رویاهام بر باد رفته اما قلم نوشتن نه. در پناه حق...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد