X
تبلیغات
زولا

روزنوشت-18  چاپ

تاریخ : یکشنبه 26 مرداد 1393 در ساعت 09:10

خوب بالاخره من 5 شنبه اثات کشی کردم و رسما پوستم کنده شد...  ادامه ...

پست ثابت  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 21 مرداد 1393 در ساعت 12:42


پست های مربوط به گذشته رمزی شد...

روزنوشت-17  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 21 مرداد 1393 در ساعت 12:24

باید بگم انقدر این چند روز خسته ام که امروز صبح اصلا نمیتونستم از جام پاشم ...

دیروز کمدها رو آوردن ، انصافا خوب کار کرده بود و کار تمیزی شده ، اگه تونستم یه عکس میگیرم میذارم ...  ادامه ...

روزنوشت-16  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 14 مرداد 1393 در ساعت 10:58

میدونم خیلی وقته ننوشتم...

میدونم خیلی حرفا داشتم که میخاستم بنویسم و ننوشتم...

میدونم میومدم اینجا رو باز میکردم که بنویسم و باز هیچی نمی نوشتم....

اما نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


این 10 روز گذشته هم همش درگیر جمع کردن و پک کردن اثاثیه و  آماده سازی اون آپارتمان بودیم ، الان در میان انبوهی از کارتن و خرت و پرت زندگی میکنم ، همه ی کارام درهم برهمه 

مامان و بابا دو روز تعطیلی اومدن کمکم اما واقعا دست تنهام و خیلی سخته همه ی کارا رو تنهایی ردیف کردن.

جالب اینه همیشه برای همه ، بودم و الان هیچ کس دور و برم نیست ...

بهرحال مثل همیشه میدونم باید خودم بزنم پشت خودم و بگم یا علی...

روزنوشت-15  چاپ

تاریخ : شنبه 4 مرداد 1393 در ساعت 11:12

چند روز گذشته کلا درگیر خرید وسایل چوبی بودیم ، 4 شنبه 2 نفر اومدن برای طراحی کمد دیواریها...

یه نفر قبلا اومده بود دیده بود ، که خیلی بالا قیمت داده بود که من فهمیدم همینجوری یه چیزی گفته این دو نفر قیمتاشون شبیه به هم بود و منطقی تر...


5 شنبه ظهر از سرکار رفتم ایستگاه مترو که همیشه دکتر میاد دنبالم و باز با هم رفتیم تو آپارتمان که ببینیم خدا بخاد کی میخاد این خورده کاریاش تموم بشه ؟؟ یه جاهایی نیاز بود که سیم کشی بشه که صبح دکتر یه برقکار برده بود انجام شده بود

زود اومدیم خونه که یه استراحت کوچیک کنیم حاضر بشیم بریم بازار مبل برای خرید مبل و تخت و از اون طرف هم بریم افطاری خونه مامان .

پارچه رو مبلی رو واسه اون یکی ست خریدم که بدم تعویضش کنن 

اما اون روز نه تونستیم تخت انتخاب کنیم نه مبل ... اذان گذشته بود رسیدیم خونه مامان ...


جمعه قرار بود صبح بریم آپارتمانمون و بعد دوباره بریم برای مبل و تخت منتها یکی از برادرای دکتر زنگ زد یه حرفایی پیش اومد که کلا اعصابشو بهم ریخت و اونم مثل من وقتی اعصابش خورده باید یه کم بخوابه تا بهتر بشه ، این شد که حدود ظهر اول رفتیم دوباره جای تخت رو اندازه گرفتیم و بلافاصله رفتیم بازار مبل ، بازم مبل نخریدیم اما تخت و تشک رو سفارش دادیم  که بگذریم که باید بگم کاسب هم کاسبای قدیم که حرفشون یکی بود نه مثل امروزیا که اول که قیمت میگیری یه چیز میگن بعد که میری پای خریدن واسه هر چیزی به قیمت اضافه میکنن و میبینی قیمت خریدت خیلی بالاتر از اون چیزی میشه که فکر میکنی...


انقدر خسته شده بودیم و انرژی منم که ته کشیده بود ، دیگه دنبال مبل نرفتیم  اومدیم خونه واسه افطاری ، بعد از افطار هم باز دکتر حساسیتش به موبایل من گل کرد و سر یه موضوع بی اهمیت گیر داد و یه بحث اساسی با هم داشتیم ...

واسه همین دیشب اصلا خوب نخوابیدم ،  الانم بقدری سرم درد میکنه که خدا میدونه ...

احساس میکنم زندگیم افتاده روی یه دور تکرار که خودم همیشه ازش بیزارم

یه دور تکرار از بیم ، هراس ، واهمه ...

ترس از تنهایی های پی در پی 

من دیگه واقعا از تنهایی متنفرم و دلم میخاد همراه باشم و همراهم باشند...

دلم میخاد عشق بدم و عشق بگیرم

خسته ام از تکرار آدمها که روزهای اول یه شکلند و روزهای بعد یه شکل دیگه ...

خسته ام از اثبات خودم ....

 

این روزها بجای اینکه شاد باشم و ذوق کنم ، دچار یه جور یاس کهنه شدم که داره از تو منو میخوره ، این خیلی بده که هیچکس نفهمه چه مرگته و حتی خودم هم ...