روزنوشت-22  چاپ

تاریخ : شنبه 8 شهریور 1393 در ساعت 10:29

چهارشنبه عصر طبق معمول دکتر اومد ایستگاه دنبالم ، توی ماشین گفتم چی دوست داری شام درست کنم اولش گفت هیچی اما وقتی من گفتم میخام ماکارانی درست کنم استقبال کرد ، فقط بهش گفتم بیزحمت برام قارچ بگیر که همون موقع زد بغل و برام قارچ خرید با مقادیر فراوانی بستنی 


  


خودشم منو که گذاشت برگشت اداره ، منم رفتم یه دوش گرفتم و شروع کردم به آشپزی و واقعا هم عجب آشپزی کردم و ماکارانیم خیلی هم خوشمزه شد و دکتر هم کلی ازش تعریف کرد ( به قول باران جون : تف به ریا ... )

پنجشنبه تولدم بود و قرار شد من ظهر از شرکت برم خونه مامی و دکتر عصر بیاد اونجا ، خوب ظهر سرراه یه رنگ مو خریدم و رفتم خونه مامی و به مامان کمک کردم شام رو آماده کنه و پریدم تو حمام موهامو رنگ کردم و تا اومدم یه دراز بکشم که کمی خستگی در کنم دکتر اس زد که داره میرسه ، منم سریع بلند شدم آماده شدم ...

وقتی اومد خیلی خسته بود و گفت کمی استراحت میکنه و بعد باهم میریم دنبال خرید مبل و کیک تولد ...

با اینکه بهم گفت نیم ساعت بعدش بیدارش کنم ،‌حالا مگه من دلم میومد ؟؟؟ اصولا من اخلاقم جوریه وقتی کسی خوابیده اصلا دلم نمیاد بیدارش کنم ، خلاصه یه یک ساعتی خوابید و بیدار شد حاضر شدیم با بابا رفتیم یه بازار دیگه که یه کم از یافت آباد پایینتر بود اما خیلی ارزونتر بود ، چون همون مبلایی که یافت آباد خیلی گرون گذاشته بود اونجا با قیمت پایین تر بود ...

انگار پاقدم بابام سبک بود و بالاخره طلسم خرید مبل ما شکسته شد و من مبل خریدم ... هوراااااااااااا اما گفت 20 روز دیگه آماده میشه ... حالا هروقت آماده شد عکسشو میذارم ...

خلاصه رفتیم بابارو پیاده کردیم و رفتیم برای خرید کیک تولد من ، دکتر رفت یه کیک انتخاب کرد و یه شمع خیلی خوشگل ، خیلی هم قشنگ روش رو نوشت : اسمم رو با یه میم مالکیت نوشته بود(که کلا یعنی منو واسه خود کرده بود)و تولدت مبارک (حالا تو پست بعد عکس کیک رو میذارم اما رمزی... ( آهان حالا خاموشا روشن بشن ...)

خلاصه شام خوردیم و مراسم تولد بازی شروع شد دکتر هم برام کادو یه انگشتر خیلی خوشگل خریده بود ...

جمعه ، صبح حدود 9.30 بیدار شدیم دکتر رفت نون گرفت و منم صبحانه رو باز روی بالکن آماده کردم خوردیم و شروع کردم به جمع و جور کردن،ظهر بعد ناهار دوباره خوابیدیم و عصر من رفتم یه دوش بگیرم دیدم دکتر داره با یکی حرف میزنه دیدم داره اسم بچه خواهرم رو با صدای بلند داد میزنه ، نگو خواهرم اینا اومدن همون پارکی که گفتم بالکن ما توشه ... و زنگ زدن و اونم داره از بالا اونو صدا میکنه که برگرده ببینتش ، خلاصه از ما هم خواستن بریم همونجا و بگذریم که خیلی هم شلوغ بود اما خوش گذشت ... هیچکدوم میلی به شام نداشتیم واسه همین بجاش آش رشته و آش دوغ خریدیم که خیلی هم چسبید ...( کسی حامله نباشه دلش بخاد ؟؟؟!!!!) 

بقول خارجی ها اینم از weekend ما ....



نظرات (5)
سلام خانم دکتر اگه دوست داشتید خوشحال میشم رمزتون داشته باشم
دوست خوبم:
خصوصی گذاشتم
حالا لطف کن رمزو بده
توف تو ریا ولی میدونم پروام
دوست خوبم:
خصوصی گذاشتم برات
سلام دزیره عزیز
تازه امروز وبلاگت رو کشف کردم و همه پست ها رو خوندم
خداروشاکرم که زندگیت بوی امید گرفته
برات ارزوی خوشبختی میکنم و مطمنن میشم خواننده ثابت وبلاگت عزیزم
راستی یه سوال
شما ازدواح کردین!جشن عروسی کجاس!
نکردین!
نامزدین!
خونه اولی که شام میپختی کجا بود پس
الان دومی!!!!!
دختر دکتر کحاست?
وای چقدر فضولم من
اینا همه شد سوال تو ذهنم و الان قلقلکم میده
دوست داشتی جواب بده
نداشتیم هیچچچچچ طوری نیست
هنینکه خاطراتت رو با ما قسمت کردی ممنون
میبوسمت
دوست خوبم:
کیوی عزیز سلام
خوش اومدی ...
ما هنوز رسما ازدواج نکردیم (از نظر قانونی منظورمه و انشالله تو همین یکی دو هفته عقد رسمی انجام میشه ) یه جورایی نامزدیم ...
خونه اولی خونه شخصی خود من بود و خونه دومی خونه مشترکمونه که برای زندگیمون آماده کردیم
دختر دکتر با مادرش زندگی میکنه
تموم شد ؟؟؟
من رمز می خوام خانم دکتر
دوست خوبم:
ارسال شد عزیز
به به بسیار weekend های فرحی بخشی داشته باشی
دوست خوبم:
ممنون از لطفتون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد