X
تبلیغات
رایتل

روزنوشت-36  چاپ

تاریخ : شنبه 17 آبان 1393 در ساعت 10:26

خوب از روز یک شنبه هفته پیش شروع میکنم.

  

هرسال مامان روز تاسوعا نذری داره اما از اونجائیکه امسال تصمیم گرفتیم که تاسوعا و عاشورا رو بریم شهرستانِ مامان ، واسه همین قرار شد نذریش رو شب تاسوعا بده ، بنابراین من یک شنبه عصر زودتر از شرکت زدم بیرون ، اول رفتم سمت عکاسی و عکسای آتلیه مون رو گرفتم (خیلی خوب شده بودن ) تا زمانیکه عکسا چاپ بشن رفتم پاساژ روبروش که دکتر برای روز تولدم از اونجا یه انگشتر برام خریده بود اما یه کم گشاد بود ، رفتم ببینم میشه تنگش کنم که آقاهه اندازه گرفت و دیدیم اگه یه سایز کوچکتر بشه اصلا تو دستم نمیره ، الان خوبه تو دستم فقط یه کم میچرخه (خیلی کم ...) حالا واقعا نمیدونم چیکار میشه کرد ؟؟؟

بعدش رفتم برای دکتر یه پیراهن مشکی خریدم و رفتم سمت خونه مامی البته وقتی رسیدم دیگه تقریبا همه ی کارا تموم شده بود و فقط منتظر بودن برنج دم بکشه که غذا رو بکشن ... خاله و زن دایی و بچه هاشونم بودن

حدود ساعت 6.30 بود که دکترم رسید . دیگه حدود ساعت 8 شروع کردیم به کشیدن غذا و پخشش تا خودمونم شام خوردیم و جمع کردیم ساعت شد حدود 10.30 حالا برادرم با خانواده خانومش که از اصفهان اومده بودن رفته بودن ختم یکی از اقوام خانومش تو ترافیک گیر کرده بودن تا رسیدن شد حدود 12 شب و تا به اونا شام دادیم و شستیم شد حدود 1 ، حالا دکتر عادت داره شبا زود میخابه و فرداشم که مسافر بودیم ، منم خسته ... واقعا کلافه شده بودیم خلاصه خوابیدیم و دکتر براساس عادت همیشگیش حدود 6 از خواب پا شد و شروع کرد با من حرف زدن  انقدر دلم میخاست میخابیدم .... اما باید بلند میشدیم راه میوفتادیم میرفتیم ، خوب تا روستای مامان 2 ساعت بیشتر راه نیست اما  میخاستیم زود بریم که وقت بیشتری رو اونجا باشیم ...

بالاخره حدود 8 راه اوفتادیم ، رفتیم سر راه یه کم خریدم کردیم و حدود 11 بود که رسیدیم ، صبحانه خوردیم و من و دکتر رفتیم برای پیاده روی تو هوای تمیز روستا ، تا امامزاده اون حوالی رفتیم  و جالب بود با اینکه روز تاسوعا بود هیچ خبری نبود البته من میدونستم معمولا همه ی روستاهای اطراف و دسته های عزاداری روز عاشورا جمع میشن اونجا ...

خلاصه برگشتیم و ناهار خوردیم و خوابیدیم ، شب هم آتیش روشن کردیم و سیب زمینی کباب کردیم و بابا هم بساط جوجه رو ردیف کرد... خوردیم و خوابیدیم همینکه خوابیدیم منیره ( همون دوست دوران کودکیم که تو پستای اولم در موردش نوشته بودم) اس ام اس زد من پشت درم اومدم ببینمتون !!! حالا همه هم خوااااب ، منم آروم بلند شدم و خواهری هم بیدار شد و رفتیم تو حیاط همدیگه رو دیدیم ...

فردا صبحش باز دکتر کلّه سحر همه رو بیدار کرد ، منم از شبش عدسی گذاشته بودم که صبحانه بخوریم و جاتون خالی عجب عدسی شده بود ...

مامان گفت زودتر جمع کنید و حاضر بشید که الان دسته ی روستا بالایی میاد و از اینجا رد میشن و میرن سمت همون امامزاده اما ما همش به مسخره گرفتیم و میگفتیم ساعت 9 کدوم دسته میاد یه دفعه دیدیم صدای طبل و سنچ میاد 

خلاصه سریع حاضر شدیم رفتیم سر خیابون اصلی و اونا که رد شدن ما برگشتیم سوار ماشین شدیم که زودتر برسیم امامزاده ( بخاطر جوجوی آجی مجبور شدیم با ماشین بریم چون سرد بود ترسیدیم سرما بخوره چون باد سردی میومد وگرنه که پیاده میرفتیم ) البته گاهی بارون هم میزد ... البته بنده خدا خواهری اونجا هم بیشتر تو ماشین بود ...

تو امامزاده آش نذری خوردیم و شیر (که خیلی خوشمزه بود ، فکر کنم چون از دامهای خودشون بود و تازه بود...) یه خانومی هم خیار پخش میکرد که اونم خیلی مزه خوبی میداد ( یه کم طعمش به شوری میزد بدون اینکه بهش نمک زده باشن !!!)

بعدش برگشتیم و ناهار رو هم از قبل یکی از دوستانمون برای نذری دعوتمون کرده بود (تو همون روستای مامی ،‌جالب بود همه شون نذری میدادن ) غذای رسمی اونا ته چین هست که به سبک خودشون پخته میشه و گوشت رو میذارن زیر برنج و میپزن که بسیار خوشمزه بود ، با اینکه من خیلی کم پیش میاد بتونم یه بشقاب برنج بخورم اونجا دلم میخاست 2-3 تا بشقاب میخوردم ... 

خلاصه بعد ناهار یه کم خوابیدیم و حاضر شدیم حرکت کردیم سمت تهران ...

حدود 6 تهران بودیم و ما هم بعد از اینکه مامان رو رسوندیم ( چون بابا موند همونجا که یه کم به باغچه و درختا برسه ) رفتیم سمت خونه خودمون ...

چهار شنبه و پنج شنبه  اومدم سرکار و پنج شنبه عصر رفتم خونه البته دکتر گفت جلسه داره و نمیتونه بیاد دنبال من ، منم همین که از در میخاستم بیام بیرون یه جلسه پیش اومد موندم تا 2 وقتی رسیدم دم در خونه دکتر اس داد: "پس کجایی؟" منم یادم رفته بود اس بزنم که دیرتر میرسم خونه و البته فکر میکردم زودتر از اون میرسم خلاصه یه کم دعوام کرد که بهش خبر نداده بودم  (عزیزم ، فکر میکنه من یه دختر نوجوانم...!!!)

عصر قرار بود دوستم مریم و خواهرش بیان پیشمون که حدود 6 رسیدن و ساعت حدود 3 نیمه شب بود که رفتن (از بس نشستیم به بازی کلاٌ ساعت رو یادمون رفته بود...)

خدارو شکر جمعه دکتر صبح زود بیدار نشد و گذاشت تا 9 بخوابم ، خودش رفت نون گرفت و صبحانه خوردیم و تا یه کم جمع و جور کنیم شد حدود 1 ظهر ، جفتمون انقدر خسته بودیم خوابیدیم ... بعدش بلند شدیم رفتیم فروشگاه اتکا ( من بیشتر خریدامو از این فروشگاه میکنم ...) و بعدش رفتیم پیش مامی و بابا هم برگشته بود ، شام خوردیم و برگشتیم ...

اینم از این چند روز ... و خوشبحال اونایی که کلّ این 4-5 روز رو تعطیل بودن مثل خواهری ....


نظرات (4)
ممنون بابت رمز عزیزم
همه چیز خیلی شیک و باسلیقه
انشاله به سلامتی و شادی لذتش رو ببرید
دوست خوبم:
قربونت عزیزم
نیستی بانو. خوش باشی و سلامت
دوست خوبم:
هستم اما با یه حس جدید
سلام دزیره جان
ازدواجتون رو تبریک میگم. بهترینها رو براتون ارزو میکنم دوستم
دوست خوبم:
ممنونم عزیزم - امیدوارم بتونیم یه لونه ی عشق بسازیم مثل شما
منم جزو اونایی بودم که خوش به حالشون بود و 4-5 روز در حال استراحت بودن
دوست خوبم:
واااای خوشبحالتوووون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد