X
تبلیغات
رایتل

روزنوشت-37  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 آذر 1393 در ساعت 10:02

وقتی خبر پدر و مادر شدنمون رو توی جمع خانوادگیمون با خرید یه جعبه شیرینی اعلام کردیم همه ی خونوادم از خوشحالی منو در آغوش گرفتن و اشک ریختن مخصوصا مامان و بابا ....

  

هفته پیش 5 شنبه قرار بود برم دومین سونو رو بدم ، که انقدر آجی و مامان ذوق داشتن با من اومدن اما خانوم دکتر سونو خیلی ما رو ترسوند و گفت یه چیزایی دیده میشه اما معلوم نیست بارداری باشه در صورتیکه من آزمایش خون هم داده بودم و سونو اول هم بارداری رو تایید کرده بود ، بهش گفتم مگه میشه ؟؟ گفت اگه میخای مطمئن بشی باید یه نوع دیگه سونو رو انجام بدی که منم درحالیکه اشک میریختم موافقت کردم ، حالا مامان و آجی سعی میکردن دلداریم بدن اما مگه اشک من بند میومد ... این درحالی بود که هفته قبلش از فهمیدن اینکه باردارم کلی شوکه شده بودم ...

خلاصه اون سونو رو انجام دادم و بلافاصله خانوم دکتره بارداری رو تایید کرد و نی نی م رو نشونم داد و گفت همه چیز اوکیه و گفت تازه قلبشم میزنه و صداش رو بلند کرد تا منم بشنوم ، فقط خدا میدونه اون لحظه که اولین بار این صدا رو میشنوی چه حسی به آدم دست میده من که همینجوری فقط اشک میریختم اصلا کلا افتاده بودم رو مود گریه  دکتر سن نی نی رو 5 هفته تشخیص داد و بهم چند تا توصیه کرد که معمولا به همه ی خانومای باردار میکنن اینکه بار سنگین بلند نکن و تند تند راه نرو و از این حرفا ...

خلاصه اون هفته با توجه به اینکه دکتر هم ماموریت کیش بود من خونه مامان موندم و حسابی استراحت کردم ...

یک شنبه هفته قبل رفتم بیمارستان صا.رم و یه دکتر بهم معرفی کردن که زیر نظر ایشون باشم - خانوم دکتر سیدی. مقدم 

یه سری آزمایشم برام نوشته که باید برم انجام بدم اما هنوز نرفتم 

آخر همین هفته باز دکتر باید میموند سرکار واسه همین من موندم خونه مامی و بازم بخور بخواب اما جمعه شب حالم خیلی بد شد ، کلی حالت تهوع و فشارم خیلی اومد پایین خلاصه نصفه شب مامی و بابا بردنم بیمارستان و بهم سرم وصل کردن ، کمی بهتر شدم اما همچنان سرم بشدت درد میکرد...

دیروزم موندم خونه مامی و استراحت کردم تا بهتر شدم اما هنوز یه کم احساس سردرد دارم ....

سعی کردم اتفاقات این دو هفته رو خلاصه تو همین چند خط بنویسم ...

نظرات (10)
سلامت باشی
ازاین بابت که تقریبا همیشه خاموشم دیگه !

خیلی خوشحالم براتون که زندگی جدیدتون بر وفق مراد پیش میره
الاهی که خوشبختیهاتون مستدام باشه
دوست خوبم:
قربونت عزیزم
عزیزم مبارک باشه!
دوست خوبم:
ممنمونم
کم پیدایی ؟؟؟ نیستی ؟؟؟
تقریبا تازه تاسیسه
تو این مدت هم خاموش میخوندمتون
کوتاهی ازمن بود
عذرخواهی می کنم
دوست خوبم:
عذرخواهی واسه چی ؟؟؟
موفق باشی عزیز
خدا پدر و مادرتو حفظ کنه. چه حسه قشنگیه مادر و مادر بزرگ شدن...
دکتر نگفت سه قلو یا چهار قلو بودن؟
چهار تا بهتره. کمک به افزایش جمعیت
دوست خوبم:
بیخیال تو رو خدا تو این اوضاع ...

ممنون از دعای قشنگت ، انشالله خدا همه ی پدر مادرا رو حفظ کنه ...
مبارکه خانوم گل
دوست خوبم:
ممنونم خانوم
نمیدونستم وبلاگ دارید ؟؟؟
اینا لذت مادر شدنه عزیزم
درته سخت میگذره اما یک تجربه بینهایت باارزشه
دوست خوبم:
نمیدونی آوا چقدر دارم اذیت میشم مخصوصا اینکه همش سرکارم...
اما عیب نداره به قول خودت با ارزشه ...
امیدوارم همه چی خوب پیش بره.
مادر شدن خیلی سخته ولی همین سختی هست که با ارزشش می کنه. تو سه ماهه اول خیلی مراقب خودت باش عزیزم.
دوست خوبم:
ممنونم آزی جونم ،
آره واقعا این جند وقت خیلی داره بهم سخت میگذره
اما تحملش شیرینه ...
دوست خوبم:
سلام دزیره بانو.
نه خانوم گلی، خبر نداشتم بارداری. الان که توی وبم کامنتت رو دیدیم حسابی ذوق کردم.
خیلی خوشحالم که داری این حس ناب رو تجربه میکنی. امیدوارم خودت و نی و نی و خانواده تن سالم و دل خوش داشته باشین.
دوست خوبم:
ممنونم خانوم گلی...
سلام عزیزم. مبارکت باشه. واقعا خوشحال شدم. ایشالا به سلامتی بارت رو زمین بذاری. اخی......... چه حس خوبی. صدای قلبشو شنیدی؟ می بینی؟ صدای زندگی همینه!!!!!!!
بازم مبارکت باشه. واقعا لیاقت بهترین ها رو داری. به خاطر تلاشهایی که کرده ای تو زندگی.
دوست خوبم:
ازت ممنونم آشتی جونم ... واقعا صدای زندگی تعبیر جالبی بود
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد