X
تبلیغات
زولا

عناوین خاطراتم 

  • روزنوشت -54 (چهارشنبه 7 مرداد 1394 11:20)
    سلام دوستان من بعد از حدود دو سه هفته آنلاین شدم فرشته ام 24 تیر زمینی شد.... زایمان خیلی سختی داشتم هم درد طبیعی کشیدم هم سز شدم تا همین 2-3 روز پیشم حالم اصلا خوب نبود و همش درد داشتم... دخمری هم اصلا درست نمیخوابه و بیشتر وقتا بیداره کلن خیلی بهم بد میگذره ، فکر کنم خودمم دارم افسردگی میگیرم... همه میگن تا 40 خوب...
  • روزنوشت -53 (دوشنبه 8 تیر 1394 13:56)
    خدمتتان عارضم که بنده از روز شنبه رسما خانه نشین شدم اما دریغ از یه استراحت چون یا آنلاین در حال دور کاری هستم یا مشغول امورات منزل .... ( وا !!! چرا نمیشه شکلک بذارم ؟؟؟ ) بگذریم... این دخترکمان هم انگار خیلی جاشون خوبه و بهش خوش گذشته و فکر کنم حالا حالا ها خیال اومدن نداره چون دکتر احتمال داده همین روزا تا یه هفته...
  • برای دخترم... (شنبه 30 خرداد 1394 13:32)
    درست زمانی که بین همه ی اگر ها و باید و شاید ها و چون ها و چرا ها مصصم می شوی بنشینی بر سر سجاده ی مهرش و از خدا نام مادر را التماس کنی .... و بعد خدا منتش را ... نعمتش را.... در حقت تمام کند و نام زیبای مادر را برازنده ی باقی اسمت کند قصه ی روزهای تنهاییت تمام می شود یکی می آید که تو، به لطف بودنش بهترین حس ها را...
  • روزنوشت- 52 (سه‌شنبه 19 خرداد 1394 13:08)
    آخرین خبر : دیروز رفتم سونو و خانوم خانوما چرخیده بودن و سفالیک شدن و آماده شدن برای دیدن دنیا... (امیدوارم همیشه زیبائیهای دنیا رو ببینه عزیزکم ...) اما حالا هنوز 4 هفته وقت داره که حسابی با مامانش و دنیای درون مامانش باشه خوشحالم که اون ورزشا و تلاشهام نتیجه داد ، البته هنوز اوکی قطعی رو برای طبیعی بدنیا آوردنش...
  • روزنوشت- 51 (دوشنبه 11 خرداد 1394 13:18)
    دیروز رو هم مجبور شدم برم کلاس ورزش و استخر ،‌مجبوووووورم مجبوووووووووووووور ... میفهمید ؟؟؟ آهان فکر کنم این موضوع رو نگفته بودم ..... آخه میدونید چی شده ، من خیلی دلم میخاست میتونستم بصورت طبیعی زایمان کنم و زیر تیغ جراحی سزارین نرم اما مثل اینکه این دخمری ما دلش نمیخاد ... چون کاملا بصورت بریج قرار گرفته و مثل...
  • روزنوشت- 50 (شنبه 9 خرداد 1394 14:29)
    خوب تو هفته گذشته یه کار خیلی خوب و مثبت انجام دادم و اونم اینکه رفتم ورزش و استخر تو خود بیمارستان که واقعا لذت بخش بود و نمیدونستم میتونه انقدر حالم رو خوب کنه .... کلی انرژی مثبت دریافت کردم... البته بگذریم که آخر هفته دوباره افتاده بودم رو مود بدحالی و خیلی دلم گرفته بود و الکی همینجوری اشک بود که سرازیر میشد.......
  • روزنوشت - 49 (یکشنبه 3 خرداد 1394 12:46)
    خوب من بالاخره جشن سیسمونی رو روز 5 شنبه با کمک های فراوان مامان و خواهری برگزار کردم خدارو شکر همه چیز بخوبی پیش رفت ، مهمونها با میوه و شیرینی و شربت و بستنی پذیرایی شدن دلم میخواست عصرونه هم میدادم اما واقعا دیگه خیلی سختم شده و یه جون میخواست که من الان دیگه ندارم ... همینطوری هم پوستم کنده شد تا مهمونی تموم شد...
  • عکس های اطاق پرنسس (یکشنبه 3 خرداد 1394 12:03)
  • مادربزرگم (پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 11:04)
    امروز صبح اولین وبلاگی که باز کردم وبلاگ افروز بود و این پست: http://darhamnevesht.blogsky.com/1394/02/22/post-272 نشستم کلی اشک ریختم و تصمیم گرفتم در موردش بنویسم : مادربزرگم بسیار بسیار زحمتکش بود و توی یه روستا با تمام مشقتهایی که یه زن روستایی داره روبرو بود ... من اولین نوه ش بودم و بشدت به من علاقه داشت .......
  • و حالا این شما و این تصویر صورت پرنسس من ... (رمز همون قبلیه ) (چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 14:06)
  • روزنوشت-48 (چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 14:04)
    الان دقیقا حالت من مثل نداست نمیدونم باید سلام کنم ، نکنم ؟؟؟ بهرحال سلام به همه ..... خوب بریم سر تعریفات : تعطیلی هفته پیش رو که باز رفتیم ولایت مامی و بدک نبود ، هوا خیلی خوب بود البته ظهرش گرم بود اما شبش واقعا دل انگیز بوددددد این هفته هم یک شنبه رفتم سونو همه چیز خدارو شکر خوب بود و از دکتر خواهش کردم یه عکس از...
  • روزنوشت-47 (شنبه 5 اردیبهشت 1394 15:15)
    چند روز پیش جواب آزمایشارو گرفتم 4 شنبه رفتم دکتر همه چیز خوب بود خدارو شکر فقط دکتر تشخیص داد که یه کم عفونت اد.را.ری دارم که بهم دارو داد (سفالکسین)... علیرغم اینکه از اول بارداری هیچ نوع دارویی مصرف نکرده بودم اما این دفعه دیگه مجبور شدم .... ( دختر گلم منو ببخش اما مجبورررررم ) وقتی رفتم دکتر ،‌ماما میخواست صدای...
  • روزنوشت-46 (پنج‌شنبه 20 فروردین 1394 11:39)
    دیروز آزمایشگاه بودم برای تست دیابت و مسمومیت بارداری ، کلا پوستم کنده شد 4 ساعت نگهم داشتن ناشتا ... 3 بارم ازم خون گرفتن هر یک ساعت یه شیشه .... فقط بعد یک ساعت اول دو بسته گلوکز به خوردم دادن ،‌خوب شد من با خودم از این بسته آبلیمو یه بار مصرفا برده بودم خودم گلوکز رو طعم دار کردم اما واقعا بعدش ضعف داشتم... راستی...
  • روزنوشت-45 (شنبه 15 فروردین 1394 12:42)
    خوب تعطیلات هم تموم شد و دوباره یه سال جدید با کلی امید شروع شده و من واقعا از ته ته قلبم برای همه آرزوی شادابی ، سلامتی و آرامش دارم .... امسال مسلما با هر سال برای من فرق خواهد داشت شاید بیشتر از پارسال که پر از اتفاقات جالب و عجیب بود ، امسال من چیزهای جدیدی رو تجربه خواهم کرد و از خدا میخام که منو تو این مسیر...
  • نوروز مبارک (چهارشنبه 5 فروردین 1394 13:10)
  • روزنوشت-44 (چهارشنبه 27 اسفند 1393 13:06)
    دلم نمیخاد از چند روز گذشته بگم که چقدر سختی کشیدم و چه چیزایی رو تحمل کردم اما چون روز نوشته و میخام که ثبت بشه خلاصه وار میگم چند وقت پیش که رفتم دکتر برای ویزیت ماهانه گفته اون دفعه نتایج غربالگری رو با دقت ندیدم بده ببینم که گفت یه اکوژن فوکوس تو قلب جنین دیده میشه و باید بری اکو قلب جنین حالا تصور کنید من اون...
  • برای وجودم... (1) (دوشنبه 18 اسفند 1393 11:57)
    چه خوب که آمدی ، چه خوب که آمدی تا بخشی از وجودم نه ، تا همه ی وجودم باشی... چه خوب که دختر شدی ... که حالا و اکنون حکمت خدا را از آفرینشت درک میکنم... چه خوب که آمدی و مطمئنم اگر نبودی دیگر به انتهای این راه رسیده بودم چه خوب که دختر شدی تا درک کنی که زن بودن یعنی چه ؟ چه خوب که آمدی تا بشوی آرامش وجودم چه خوب که...
  • روزنوشت-43 (شنبه 9 اسفند 1393 10:55)
    این روزا خیلی کسل کننده اما پر از دردسرهای کاری میگذره ... و من همچنان دردهام ادامه دارد یعنی این یکی دردم آروم میشه درد از نوع دیگری شروع میشه و من نمیفهمم آیا همه ی خانومای باردار این دردا رو دارن یا اینکه چون من سنم بالاست این مشکلات رو دارم ؟؟؟ تنها دلخوشی که این روزا خیلی آرومم میکنه و بهم انرژی میده خریدایی هست...
  • روزنوشت-42 (شنبه 25 بهمن 1393 15:24)
    خوب همونطور که از عکس برمیاد من هفته پیش رفتم سونو آنومالی و دکتر همین که دستگاه رو گذاشت گفت به به عجب دختری ...!!! هفته پیش ، کلا هفته شلوغی بود روز دو شنبه برای همسری تو خونه مامی یه جشن تولد سورپریزانه گرفتیم که خیلی خوشحال شده بود سه شنبه غروب که وقت سونو داشتم و همسری هم بشدت سرماخورده بود اما با من اومد تا نی...
  • روزنوشت-41 (سه‌شنبه 14 بهمن 1393 11:45)
    میدونم خیلی دیر دیر مینویسم اما دلیلش شاید این باشه که گاهی انقدر درگیر کار میشم که وقتشو پیدا نمیکنم و گاهی هم که وقتشو دارم نوشتنم نمیاد ... این روزا پرم از احساسات ضد و نقیض ... گاهی خوبم و گاهی نه ... امروز که اصلا خوب نیستم ، اوضاع جسمیم بد نیست اما اوضاع روحیم نه ... میدونم استرس و اعصاب داغون اصلا واسه نی نی م...
  • روزنوشت-40 (سه‌شنبه 23 دی 1393 12:32)
    خوب تو این چند وقت که گذشت رفتم آزمایشات و سونو غربالگری مرحله اول رو انجام دادم ... حالا بگذریم که این کوچولو انقدر آقای دکتر سونو رو اذیت کرد که نگو پشتش رو کرده بود هر کاری میکردیم برنمیگشت که دکتر کارش رو انجام بده اما تا آقای پدرشون تشریف آوردن تو اتاق ایشون به ذوق پدرجونشون برگشتن و دکتر تونست ایشون رو رویت کنن...
  • روزنوشت-39 (شنبه 6 دی 1393 10:09)
    میگم مدیون منید اگه فکر کنید من بیشتر از 3 روز تو خونه موندم و استراحت کردم .... چون روز چهارم صدای مدیرعاملمون دراومد که خانووووم ، من کارام رو هواست بدو بیااااا ... منم فرداش بدو بدو (فکر کن با این پا ) به سوی شرکت که کارا رو از رو هوا جمع کنم ... خدارو شکر اینم از مزایای شرکت خصوصیه که اصلا کاری ندارن بابا پات تو...
  • خونه نشینی اجباری (سه‌شنبه 18 آذر 1393 12:07)
    خوردم زمین پام پیچ خورد .... نگران نباشید حال نی نی خوبه ....
  • روزنوشت-38 - مشکلات زنان باردار در جامعه (شنبه 15 آذر 1393 10:18)
    این روزها دارم عجیب و غریب ترین حالات عمرم رو تجربه میکنم ، گاهی دردهای زیر دلم که دکتر میگه طبیعیه و حالات روحی عجیبی که پیدا کردم ، خیلی حساس شدم با کوچکترین چیزی اشکم سرازیر میشه چه از شادی چه از غم ... بیشتر وقتا غروب ها که میشه حالت تهوع پیدا میکنم اما خداروشکر فعلا برام قابل کنترله ... شبها نمیتونم خوب بخوابم ،...
  • روزنوشت-37 (یکشنبه 9 آذر 1393 10:02)
    وقتی خبر پدر و مادر شدنمون رو توی جمع خانوادگیمون با خرید یه جعبه شیرینی اعلام کردیم همه ی خونوادم از خوشحالی منو در آغوش گرفتن و اشک ریختن مخصوصا مامان و بابا .... هفته پیش 5 شنبه قرار بود برم دومین سونو رو بدم ، که انقدر آجی و مامان ذوق داشتن با من اومدن اما خانوم دکتر سونو خیلی ما رو ترسوند و گفت یه چیزایی دیده...
  • حس زیبای مادر شدن ... (سه‌شنبه 4 آذر 1393 09:35)
  • روزنوشت-36 (شنبه 17 آبان 1393 10:26)
    خوب از روز یک شنبه هفته پیش شروع میکنم. هرسال مامان روز تاسوعا نذری داره اما از اونجائیکه امسال تصمیم گرفتیم که تاسوعا و عاشورا رو بریم شهرستانِ مامان ، واسه همین قرار شد نذریش رو شب تاسوعا بده ، بنابراین من یک شنبه عصر زودتر از شرکت زدم بیرون ، اول رفتم سمت عکاسی و عکسای آتلیه مون رو گرفتم (خیلی خوب شده بودن ) تا...
  • عکس 2 - خونه مون (یکشنبه 11 آبان 1393 09:15)
  • عکس 1 - رمز همون قبلی (شنبه 10 آبان 1393 12:45)
  • همینجوری نوشت (پنج‌شنبه 8 آبان 1393 10:15)
    به زودی با یه پست عکسی کامل میام که قولش رو خیلی وقت پیش داده بودم ،‌اما رمزش رو متاسفانه نمیتونم به همه بدم از الان گفته باشم که ناراحت نشین ....
( تعداد کل: 95 )
   1       2       3       4    >>